شبی شاید رها کردم جهانِ چون سرابم را کسی اینجا نمی فهمد من و حالِ خرابم را اگر چه سخت بیزارم ازاین تقدیرِ سَرخورده ولی میگیرم از دنیا همه حق و حسابم را شدم مأیوس باظلمی که ازاطرافیان دیدم همان هایی که میدیدندغَمِ پشتِ نقابم را چراسهم من ازدنیا عذاب و دل شکستن شد!؟ کسی می داند آیا این سوالِ بی جوابم را!؟ میان عقل و احساسم همیشه دل موفق شد... به شدّت می دهم دائم تقاصِ انتخابم را هجوم واژه ها در ذهن و دستی بر قلم دارم «که تسکین می دهد داروی شعرم اضطرابم را»
برچسب: نویسنده: النا فلاح تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 8:38